براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

یاددارم در غروبی سردسرد می گذشت ازکوچه مادوره گرد.

دادمی زدکهنه قالی می خریم,کاسه وظرف سفالی می خریم.

اشک درچشمان باباحلقه زدعاقبت اهی کشیدبغضش شکست!

اول ماه است ونان در سفره نیست,ای خداشکرت ولی این زندگیست؟!

بوی نان تازه هوشش برده بود,اتفاقا مادرم هم روزه بود...!

خواهرم بی روسری بیرون دویدگفت:اقا سفره خالی می خری؟!!!