خدایا دوست دارم...

***خدایم


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


یک شب عاشقانه میخواهم...!


عشق باشدوعشق باشدوعشق


من باشم و او...


خدایم




[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 11:34 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***امیدوارم


 



 

چشمانم رابستم


به هرچه که خواهدشد


چون او به برگشت بنده اش امیدواراست و...!!!


من به آغوش دوباره اش...




[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 10:49 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***من وآسمانم...


 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

دلم زمینی میخوادصاف...


دلی میخواهد پاک


وآسمانی آبی


من باشم وآسمانم...!


[ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 ] [ 10:16 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***فانوس...


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


شایدفانوسم راگم کرده ام...!!!


که هرچه میروم دورترمیشوم!



[ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 ] [ 10:14 AM ] [ sedaghat ] [ ]


امیدوارم...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

امیدوارم...


وقتی که ازخواب بیدارشدی!


ناگهان متوجه شوی هیچکس...


به اندازه من ...


تورادوست نداشته است...!!!


(خداوندبه بنده اش)


[ سه شنبه ششم فروردین 1392 ] [ 10:32 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***خدایاهرچی توبگی...

 
تپش
قلب...

 

لرزش دستانم...

 

دلی مضطرب...

 

نفسی سنگین...

 

دستانی که همیشه گرم بودندسردشدند...

 

چشمانی منتظر...

 

آهی سنگین...

 

چشم;(خدایاهرچی توبگی...)

[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 9:25 PM ] [ sedaghat ] [ ]



عمیقترین دردزندگی...


دل بستن به کسی است


که بدانی...!!!


هرگزبه توتعلق ندارد!

[ جمعه بیستم بهمن 1391 ] [ 10:37 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***...


خدایا...


هیچی نمی خوام...


فقط بازم به حرفام گوش بده!

[ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ] [ 11:14 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***بمان

امدی بمان

رفیق نیمه راه نباش


[ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ] [ 11:7 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***انتظار


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


خوابم برد...


انقدرانتظارکشیدم ونشد!!!

[ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ] [ 11:0 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***قلب...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


قلبم رابشکنی!!!


دستم میگیرم...


باخودم فکرمیکنم


قلب که اینگونه شد


که ...!!!


[ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ] [ 10:54 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***محکوم


قطره ای هستم ازدریایت...


نکندمرامحکوم به بخارکنی...!


[ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ] [ 10:49 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***من هستم واو



بچه بودم...


من بودم واو!


یک اسمان بزرگ


خورشید...


همه جاسبز


اماحالا


من هستم واو


ویک ابر


که اوهم به حالمان میگرید


که بودنمان باهم...


خیالی بیش نیست!!!


[ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 ] [ 10:46 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***خدایاهرچی توبگی...

مژه که بر هم زنی بدون هم میگذرد...

اماسخت!!!

[ چهارشنبه بیستم دی 1391 ] [ 2:21 PM ] [ sedaghat ] [ ]


***نزدیک تر


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نزدیک تربیا...

من به دورشدن توعادت ندارم...!!!

نزدیک باش...

حتی اگربخواهی درخیالم باشی.

نه نه خیالت کافی نیست!

دستانت رابده...



[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ 0:15 AM ] [ sedaghat ] [ ]



ساده هستم

ساده میبینم

ساده میپندارم زندگی را

نمیدانستم جرم میدانندسادگی را!!!

سادگی جرم است ومن مجرم ترین مجرم شهر

ساده می مانم

ساده میمیرم

اما...

ترک نمی گویم پاکی این سادگی را

[ چهارشنبه سیزدهم دی 1391 ] [ 0:24 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***روزگارملس

روزهایی ترش وشیرین...

یادگاریست ازبرگ برگ زندگیم

امیدوارم روزی نرسد...!!!

که دردم

دردسنگی باشدکه همیشه به سینه میکوبیدم...!!!


[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 11:40 PM ] [ sedaghat ] [ ]


***ردپا/انتظار/لبخندتو/خدایادستانم رابگیر

ردپای شب راگرفتم

جایی همین نزدیکیهاست

وقتی توراکم دارم

روزم هم شب میشود


بیادستهایم پیرشده اند

وقتی که درانتظاردستانت

وقت وبی وقت

شوری اشکهایم راپاک کردند


بخند...

تامن هم بالبخندتوبخندم

چون هیچ چیزدنیاازلبخندتوبرایم

زیباترنیست...!


خدایادستانم رابگیر...

لحظه هایی که کم می اورم!!!

برای چیزهایی که میخواهم ونیستند...

[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 9:16 PM ] [ sedaghat ] [ ]


***دلم که بگیرد...

دلم که برای توبگیرد...

اگرهمه دنیاهم جمع شوند...!

نمیتوانندمراارام کنند!!!

شایدپوزخندی بزنم وانهافکرکنندکه میخندم

امانه!نه من خوشحالم ونه ازیادبرده ام

باخودم میگویم

انهاچه میفهمندکه من چه میکشم؟!!!

[ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 10:9 PM ] [ sedaghat ] [ ]


***توباشی واسمانت

خدایاتوباشی واسمانت

یک دل شکسته وبغضی که پایان ندارد!

همین که تواشکم راببینی برایم کافیست...

[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 11:30 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***خاطراتم

من خاطراتم رادرگوشه چشمانم پنهان میکنم

که اگرروزی دلم برایت تنگ شد

تصویرخاطرات مثل باران برلحظه های گرفته ام ببارند

 

[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 10:40 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***بازمحتاج توام...

کاش میان ثانیه هایم گم میشدم!

دستانم میلرزد

چشمانم نگران دستانم

امیدی برای رفتن نیست

مات ومبهوت به انچه که کردم می اندیشم

خدایاچه شد؟!!!

خودم راچگونه پیداکنم؟

خنده داراست بازمحتاج توام...

[ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 ] [ 10:56 AM ] [ sedaghat ] [ ]


یادمان باشد، زود دیر می شود
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم…

پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد...
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید.
 
[ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ] [ 10:40 PM ] [ sedaghat ] [ ]


***بودنت...

دربودنت به نبودنت

ودرنبودنت به بودنت فکرمیکنم

نباشی من هم نیستم

من قلب توام توقلب منی

تونباشی ارام میمیرم

بدون اینکه کسی دردم رابفهمد!!!

[ پنجشنبه بیستم مهر 1391 ] [ 6:21 PM ] [ sedaghat ] [ ]


تحمل کن

تحمل کن تموم میشه تموم دلخوریهامون یه کم دیگه تحمل کن بمون!

دنیای منی مواظب خودت باش تو نباشی چیزی به نام من هم وجود نداره

[ پنجشنبه بیستم مهر 1391 ] [ 1:4 PM ] [ sedaghat ] [ ]


انقلاب قلبم

ديروز روزي بود که قلبم انقلاب کرد و فرمان مغز را قبول نکرد...

خيلي محکم مقابل دستور مغز ايستاد و فرياد کشيد:

  بدون او نميشود پس از من نخواه او را فراموش کنم

[ سه شنبه هجدهم مهر 1391 ] [ 11:56 AM ] [ sedaghat ] [ ]


***عزیزانم...

دلم مکانی میخواهداشنا؟.....

صدایی میخواهدکه برایش دلتنگم؟...

دستانی که هرروز مرانوازش میکرد؟...

دورم ولی بایادشان ارام میگیرم...

وعده دیدارنزدیک است!!!

[ یکشنبه نهم مهر 1391 ] [ 6:14 PM ] [ sedaghat ] [ ]


***فقط باشد...

منتظرنگاهی بودم!نگاهی نگران...

پیدایش کردم...

اگربخواهدمن هم همیشه نگرانش هستم!!!

نگران نگاهش...

نگران نبودنش...

نگران...

فقط باشد!

بااوخواهم ماند!

حتی اگرزمین وزمان هم مارابرای هم نخواهد!

من خواهم ماند...


[ شنبه هشتم مهر 1391 ] [ 12:37 PM ] [ sedaghat ] [ ]


***خواستمش,باشدش...

 حس عجیبی نبود...

دلم برایش تنگ شده بود!

گوشه ای نشستم تنهای تنها...مثل خودش

باتمام وجود گریه کردم.

خواستمش,باشدش...

حس کردم اورا!

نزدیک بودخیلی نزدیک...

مشکل من این نبود!!!

مثل همیشه دلم برایش تنگ شده بود(همین)...!

[ چهارشنبه پنجم مهر 1391 ] [ 8:38 PM ] [ sedaghat ] [ ]


***سهم من...

سهم من اززندگی خدائیست به بزرگی هرانچه که دیده

 ام!

راه رابازمیکندبرای برداشتن قدمهایی پوچ...!!!

 

میدانم دوستم دارد!اگرصددفعه برگردم

مراخواهدپذیرفت...

 

زیراامیدبه تکراراشتباهات من ندارد.

پس توهم مراباورکن!

 

درزندگی من تکرارنمیشوی!!!

 

[ شنبه یکم مهر 1391 ] [ 4:30 PM ] [ sedaghat ] [ ]